تبليغاتX
دو کلمه بی رو در واسی

دو کلمه بی رو در واسی

درنگی بر غزل کلاغ سمیه رسولی

لعنت بر سنت یا رحمت بر نیما

این نقد را سال گذشته نوشتم اما متاسفانه تا هم اینک فرصتی دست نداد تا ارائه نمایم هر چند مدتی است که سرکار خانم رسولی خداحافظی کرده اند اما امیدوارم این نوشته باعث بازگشت ایشان شود لذا شما خوانندگان عزیز را برای برقراری ارتباط بهتر با این نقد به غزل کلاغ در وب بانو رسولی "من و شعر" ارجاع می دهم تا بدین ترتیب یک تیر و دو نشان مصداق یابد. – یونس جعفری (ی. شکیب)

مدتی بود که به لحاظ بهانه های معمول از وادی شعر و نمایش و این دست عزیزان دلی که دیر زمانی همدم و عزیز کرده  خاص خلوت دل بودند ... دور بودم و ژورنالیسم با همه ابعاد نرم و لطیف و بیشتر اوقات بی رحم و وهم گینش جایگزین عاریتی این دلبران بود... تا که به یمن حضور مجدد و موثر شاعران و هنرمندان نسبتا جدید و بعضی قدیمی ترها دوباره پای دلمان به این وادی پر شور و شر باز شد و به قول آن استاد " عرق ریزان روحمان" به لطافتی دلپذیر روز به روز به تندی گرایید .

در این وادی بر خلاف دوره جوانی بنده وسایر هم نسلان  دریچه ای جدید بر همه روابط اجتماعی باز شده  که به نوعی انسان را هر لحظه و هر دقیقه که بخواهد به محفلی ادبی دعوت میکند هرچند که دنیای پیرامونش کاملا مجازی باشد . بله! اینترنت و وبلاگ را می گویم که آن زمانها به جرات نبود و امروز به تبع تمامی روابط اجتماعی و... شعر نیز که نمی تواند بی تاثیر از اجتماع پیرامون باشد از این ره آورد جذاب فرنگستان بی نصیب نمانده است. به یمن حضور مجدد در جمع شاعران نودیده و نورسیده و البته برخی دیر آشناها پای لرزان بنده نیز به این وادی باز شد و با شاعران جوان و دیگر جایی عزیزی آشنا شدم که مطمئنا تا پیش از این برایم میسر نبود با این مقدمه که گویا دارد به درازا کشیده می شود بی درنگ  به وبلاگ      " سمیه رسولی" شاعر یا شاعره هم اقلیمی  یکی از پر مخاطب ترین صفحات وب در حوزه شعر و شاعری است می رسم .

" رسولی " را از پیش تر ها می شناسم. از وقتی دبیرستانی بود و تازه پایش به انجمن تازه راه افتاده ی شعر و ادب اهرم باز شده بود انجمنی که آن روز ها  اگر چه ساختمان و دک و پوز این چنینی نداشت اما با بضاعتی اندک و تعداد کمی شاعر، پر رنگ و پر مایه فعالیت می کرد- که جا دارد حضور محمد تنگستانی عزیز را به یاد آن سالها گرامی تر بدارم  و همین طور سید جواد نجومی زاده  که اگر ادامه میداد حالا شاید سمیه رسولی دیگری بود و از این بابت صد حیف !!!-  سمیه رسولی پله های شاعری خود را با  وسواس و دقت پیموده و حالا که دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات است با طی پروسه ای بیش از ده ساله در غزل  یکی از سرآمدان عرصه غزل استان ما گشته است .

اینکه غزل مهمترین دغدغه اوست بی جا سخنی نیست . وقتی به کارهایش خوب نگاه می کنم شاعر تمام تلاش خود را برای نوآوری و ایجاد بدعت در این قالب به کار بسته است  به نوعی که به قول امروزی ها حرف زدن با غزل را و یا غزل نمودن حرف هایی  که به سادگی ممکن نیست و در عین حال ساده است را تجربه نموده . این از خصوصیات برجسته شعر رسولی است که با به کارگیری تجربه های زبانی تازه  قالب محدود و دست و پاگیر غزل را به نوعی جلا می دهد ، کاری که محمدعلی بهمنی و غزل سرای برجسته معاصر به زیبایی انجام داده است و یا تجربه های موفق بانو سیمین بهبهانی در این قالب.

 

 

اما غزل کلاغ...

 

اگر بخواهیم برای غزل کلاغ بانو رسولی قصه ای قائل شویم اینگونه باید بگوییم که : در موازات کوچه ای که به حرم امام رضا(ع) منتهی می شود ، کلاغی(که  شاعر است) نشسته است و با امام رضا(ع) درد دل می کند .درددلی که با آن می خواهد به نوعی آبروی خود را نیز به حراج بگذارد . کلاغ خود را با کبوتران حرم مقایسه می کند و و از اینکه کمتر از آن کبوتران است که بتواند گرد حرم پرو بالی بزند غصه دار است و ... کلاغ در غزل بانو رسولی همان نماد همیشگی و معروف پلیدی و سیاهی است یا به قول شاعر:" سیاه بخت و خبرچین و دزد و بی خانه"... که نمی خواهد درد دلش را آدم های خبیث دور و برش بشنوند .کلاغ قصه ما بازهم به خانه اش نمی رسد و در گیر و دار سیاهی و سپیدی دخیل می بندد که به سپیدی برسد و و توفیق زیارت را بیابد .

مطمئنا" استفاده از نام های جانوران که در ادبیات ما هرکدام با خصوصیاتی معرفی شده اند از دیرباز در کلام منظوم و منثور کاتبان و شاعران این سرزمین آورده شده است و بی شک هر کدام از این حیوانات تمثیلی از شخصیت های انسانی  آدم های این زمین هستند چرا که اصولا خوبی و بدی ...زشتی و زیبایی ... و از این دست مضامین صفاتی است که ما  انسان ها به لحاظ صاحب تفکر و اندیشه و جهان بینی و ایدئولوژی  بودن برای جامعه انسانی خود قائل شده ایم و حیوانات بی زبان که با لذات و غریزی از اینگونه خلقت نصیب برده اند همواره دست مایه ای بوده اند تا آدم ها خصوصیات و یا شاید بیشتر پلیدی هایی را که از ما منبعث می شود در دل آن زبان بسته ها خالی کنیم.

در ترانه هایی که خوانندگان امروزی ما ترنم می کنند یکی دو دست اینگونه از کلاغ سخن رفته است از جمله" محسن چاووشی" که در ترانه ای همچون غزل بانو رسولی از کلاغ سخن می گوید که در عین رو سیاهی می خواهد به پابوس امام رضا(ع) برود و یا ترانه ای دیگر از رضا صادقی که البته بدلیل این که نگارنده شاعران محترم این ترانه ها را نمی شناسد آنها را خوانندگان این ترانه ها منتسب نموده است که از شاعران گرامی جای پوزش دارد.

خب شاید کمتر شاعری در شعرش این خصوصیات  از جمله سیاهی را بستاید ولی می توان از این دست مضامین را در شعر ماندگار " آهنگ دیگر" منوچهر آتشی یافت. در جاهایی که اینچنین می گوید:

1- شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست

   تا بشکفد از لای زنبق های شاداب

   یا بشکفد چون ساقه های سبز و سیراب

یا چون پر فواره ریزد روی گل ها

 

2-خوشخوان باغ شعر من زاغ غریب است

   نفرینی شعر خداوندان گفتار

   فواره گل ها ی من مار است و هر صبح

   گلبرگ ها را می کند  از زهر سرشار

 

3-من راندگان بارگاه شاعران را

در کلبه چوبین شعرم می پذیرم

افسانه می پردازم از جغد

-این کوتوال قلعه بی برج و بارو-

از کولیان خانه بر دوش کلاغان

گاهی که طوفان میدرد پرهایشان را

 

ویا...

 

4- ای جغدها ای زاغ ها غمگین مباشید

    زیرا اگر دشنام زیبایی شما را رانده از باغ

    وآوازتان شوم است در شعر خدایان

    من قصه پرداز نفس های سیاهم

    فرخنده میدانم سرود تلختان را

 

اما به زعم نگارنده اینجا اصولا بحث از کلاغ نیست ؛ سخن از خود انسان است. انسان های فراوانی که در این روزگار در سیاهی و پلیدی حتی آبروی کلاغ را هم برده اند و هیچ کدام اصلا به روی خودشان هم نمی آورند . سمیه رسولی اما این را شجاعانه و با زبانی شاعرانه بر زبان جاری نموده است تا زبان حال خیلی از آدم های امروزی باشد که کلاغند اما با رنگ و لعابی کبوترانه گرد حرم پاکی و طهارت کله معلق می زنند و این شاید امام رضا(ع)  ویا هر معشوق پاک دیگری باشد که به خوبی عاشقان واقعی خود را بدون در نظر گرفتن رنگ و تبعیض نژادی به حضور بپذیرد و شاید ما آدم ها مهمترین دلیل هستیم که با خودخواهی های خود مجوز حضور کلاغ ها را در جمع  عاشقان حرم صادر نمی کنیم در حالی که آنها فقط رنگشان سیاه است  در حالی که دارای زیباترین پاهای دنیا برای رسیدن به معشوق هستند.

حال از این بخش محتوایی که بگذریم به فرم غزل کلاغ می رسیم  همانگونه که قبلا اشاره شد بانو رسولی تلاش های قابل ستایشی برای بالا بردن ظرفیت های زبانی در قالب غزل از خود نشان داده اند که بسیار سلیس و دلنشین است مانند:

نشسته ام که بگویم چقدر کمترم از                             کبوتری که بیایم و گرد تو بپرم

اما از آنجایی که محدودیت همیشه یک  پای ثابت  شعر کلاسیک و بی شک قالب غزل است شاعر هم اقلیمی ما در بعضی موارد مرتکب ساختار شکنی و به نوعی بدعتی زیبا و ملیح شده است بدعتی که در عین ملاحت و زیبایی  در چشم منتقدان و شاعران کلاسیک مجاز و قابل پذیرش نیست هرچند برخی دوستان آن را کارکردهای جدید و یا تجربه های جدید فرمیک در این قالب بدانند.. به وجود "کمـ"  در این بیت نگاه کنید:

چرا ؟ چرا؟ تو بگو هان؟ چرا کلاغ شدم                  که حرف بشنو.م و بشکندکمـ ...کمرم؟

ویا ترکیب هایی از قارقار (صدای کلاغ) در بیت:

ولی همیشه که قا...قار...قار ...قاقا...قار                    زبان زبان کلاغانه ام زده به سرم

هرچند شاعر تمام تلاش خود را می کند که به وزن پایبند باشد و از آن تخطی نکندبدین گونه که شرحش رفت جای هجاهای خالی را پر کرده است .اینکه آیا این کار عیب باشد یا خیر به اهل فن وا می گذارم.

فدا کردن وزن یا به زبان امروزی تر قربانی کردن وزن را در بیت :

که درد دل کنم و از غمم نفهمند این                           تمام آدم های خبیث دورو برم

 

که شاعر به جای استفاده از کلمه " آدمیان"  که به خوبی می تواند جور وزن را بکشد به خاطر زبان امروزی شعرش  "آدم های" را جایگزین نموده است وبه نوعی وزن را سر کار زبان گذاشته است.

دربیت:   

مرا کجا و حرم ؟ من کلاغ روی سیاه                  که مثل کولی آواره ای که دربدرم

 

فارغ از دغدغه های وزن "مرا کجا و حرم؟" ، "من کجا و حرم؟ " عبارت صحیح به لحاظ گفتاری است که شاعر اینبار سعی کرده است  شرمنده وزن نشود و در ادامه " کلاغ روی سیاه" که  عبارت " روی سیاه" که به نوعی قدیمی تر از عبارت "روسیاه" است این بار نیز سنگینی وزن را بر دوش گرفته است.

در وادی وزن و قافیه و دست و پاگیری های این مقوله برای شاعر توانای هم اقلیمی  همین اشارت کافی است که این توانا شاعر در مصرعی مولانا گونه البته نه در این غزل که در غزلی دیگر گفته اند:

    ای وای قافیه...به پدرجد قافیه                  اصلا دلم کشیده به پرت و تو وپلا

 

البته مولانا به پدر جد قافیه این گونه زیبا و شاعرانه هتاکی نکرده که فرموده"مفتعلن کشت مرا"

درپایان این مقال را با پیشنهادی از سر هم اندیشی و مراودت به حضور بانوی خوش قریحه ی هم اقلیمی ام به پایان می برم وآن  اینکه:

 بانو رسولی!

گمان نمی کنید وقتش رسیده باشد که با حفظ ارادت خود به قالب جاودان غزل قدم به وادی شعر نیمایی و آزاد بگذارید؟؟؟

بی شک کسب تجربه پس از سال ها تامل  در وادی فعلی افق های جدیدی را در آینده ی شعری شما ترسیم خواهد نمود و شاید اگر چنین کنید به جای این که به پدر جد قافیه لعنت بفرستید برای روح نیما و شاعران پسا نیمایی آرزوی آرامش و آمرزش خواهید کرد؟؟؟

 

 

 

                                                                                                با آرزوی توفیق

                                                                                                   ی. شکیب

 

 

  

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت15:15توسط یونس جعفری | |

این که برای رفتن دوستی عزیز که به یک باره می آید و جای همه ی دل تنگی هایت را می گیرد و یک باره می رود و با همه ی دلتنگی ها تنهایت می گذارد... چه بگویی و بسرایی... گاهی اوقات زبانت بند می آید و من زبانم بند آمده و سرودنم نمی آید، بهتر بگویم هر وقت خواستم بگویم به جای شعر اشکم آمد... و حالا به جای شعر من... آخرین سروده ی حمید آل یوسف عزیزم که در شب حادثه ی تصادفی که منجر به مرگش شد در میان کاغذ پاره های جیبش یافتم، می آورم... بگذار یک بار هم حمید به جای من بسراید... یک بار سهم زیادی نیست برای دوستی که حالا بیشترین سهم را در تنهایی هایم دارد...  یونس جعفری (ی. شکیب)

 حمید آل یوسف

 

زیر کلاه ام باران می بارد

زیر کلاه ام باران می بارد!

زیر کلاه ام..... ؟

تو که هم دست نبودی دست باران بیاوری

خیالم راحتِ دست باران نبود دست به دست بیفتم

[زیر شقیقه ام جای یک سوراخ کم دارد

لطفاً: مرا نبش قبر کنید]

تازه برای خودم اتفاق خریده بود

اشتباهی سراغ کسی نرفتم

دیگر ربطی به خودم ندارم که بند بخورم/ دست بدهم

جلوی رمان های کوچه بازار راست و دولا شوم

تزریق کنم همه ی قطارهای بی برگرد را

اشتباهی نیافتدم همین بغل سطل زباله

که بپیچانیم دست بر قضا

 

                                           "حمید آل یوسف- دی ماه 1387"

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت19:16توسط یونس جعفری | |

به پسرم سورنا- برای سومین سال کوچ زنده یاد منوچهر آتشی

برخیز سورنای من برخیز

دیگر چه وقت خواب

همین دیروز بود انگار

که آمدی

با این قرار

که سورنای من باشی

تا همیشه

سورنای ما را

زنده کنی به یاد

برخیز سورنا

سورنای ما رفت

آن تیز چشم وادی شور و شعور و شعر

آن دل پریش فایز کوی عاشقی

که زاده شد

در سفر

در کوچ طایفه ی خزان زده ی آدم ها

رفت و ولی هنوز

سینه اش می سوخت

از مدال عقیق زخم

که ده تیر نا رفیقان

تاب نیاورد

پلنگ پیر دره ی دیزاشکن را

حتی

در واپسین اشکفت نشیب

برخیز سورنای من

می دانم

تو هم، تاب نخواهی آورد

زهر زخم زبان زبونان را

آن سان که سورنا

آن فاتح همیشه ی تاریخ خسته مان

بر گُرده تاب نیاورد

خنجری که تیز بود

از کین نا رفیق

برخیز سورنا

سورنای ما رفت

آن کوچه گرد کوچه های بندری حزین

کز زخم جاشوش

خون می چکد هنوز

بر خیز سورنای من

دست به دستان پدر بده

تا بگذریم با هم

از باغ شعر او

باغی که نخلش آشیان بوم و زاغ بود

وقت سفر هنوز

بر سینه ی ستبر آن باغبان پیر

تا روز واپسین

از هجر مانلی

نقشی ز داغ بود

برخیز سورنای من، برخیز

سورنای ما رفت

دیگر چه وقت خواب؟

 

پ ن:

 سورنا: تخلص زنده یاد آتشی

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت18:42توسط یونس جعفری | |

آرزو۲

برمی گردی

این را دست هایم

که خدا به همراهت کرد

در خطوط پر پیچ خود

که جاده ات شده بودند

برایم خبر آورد

بر می گردی

کنار همان کلبه ای

که حالا نیست

نشسته ام

عصای چوب گردویی ام

انتظار عرق کرده ی دست هایم را

به تن می مالد

می نشینی

روی همان خشک علف پاییزی

که حالا نیست

یک دل سیر غزل

مهمانم می کنی

یک دل سیر

چشم هایت را

می شنوم

و لب هایی که

قصه می شوند

-:چه خوب هنوز قصه می گویی بانو

لب هایت را

می شنوم

یک دل سیر

کنار چاله ی آتشی

که حالا.....

برمی گردی

این را

رد پایت

 که سبز می شد

روی تن ماسه ها

تا آن سوی دریا

برایم

خبر آورد

دریایی

که حالا.........

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت14:3توسط یونس جعفری | |

شب قدر من و چشمان دلدار    

به پایش تا سحر پیوسته بیدار

گنه من میکنم الغوث الغوث

به پای چشم مست یار مگذار

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت15:43توسط یونس جعفری | |

«آرزو»

مرگ عزیز

مرگ عزیز

روزی فرا خواهی رسید

آنگاه که

دست های لبریز از دو بیتی ات

ارتعاش موسیقی بی کلام گلویم را

زیر مضراب های نمد اندودت

لالایی می کند

دل پریش می بینمت

از کدام کوچه کاهگلی

آهنگ مرا کرده ای

استقامت کدام عبدو را

از لوکه ی آخرت

به زیر کشیده ای

لورک کدام منیرو را

به دانه رنگین مرگ مشک

آذین بسته ای

کدام مجلس را

با قدوم پر برکتت

به رنگ حلوای انگشت پیچ در آورده ای

عظمت شیرینت را

هر شب مزه ی دود سیگارم می کنم

که قلیان سبز بسته ام را

به ضیافتی دیگر

سوغات داده ام

کامم را شیرین کن

تا همین امشب ها

سوار برخر مرادمان

خرمنکوب

         غله های

روئیده بر سر ماه باشیم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت10:33توسط یونس جعفری | |

«ناجی»

سلام ای شاعران ریشه در خاک

و ای خاکستران آتش پاک

 

سلام ای نخل های راست قامت

سلام اسطوره های استقامت

 

سلام ای سرزمین پاک و خوبم

من از عشاق  دریای جنوبم

 

شبی در ساحلت، کارون شکفتم

ز عشقم، مادری دلخون شکفتم

 

همانجا روی ساحل جا گرفتم

کنارت با بلم ها پا گرفتم

 

تو تنها رود من کارون تو بودی

که از رگ های من پر خون تو بودی

 

کبوترهات، عاشق، ناز پرواز

رهــا از دید گستــاخـانه باز

 

ولی روزی غرورت را شکستند

پروبال دلت را سخت بستند

 

از آن سو خصم بر ما سنگ می زد

ریاکارانه حرف از جنگ می زد

 

جوانان رشید از عشق گفتند

کنار بسترت ای رود خفتند

 

چه شب هایی که لالایی سرودم

خداوندا، چرا من بچه بودم

 

همان شهری که عشق آباد من بود

کجا... ویران سرای یاد من بود

 

زمانی بود آری، کودکی بود

برایم روز و شب هایش یکی بود

 

از آنجا سوی دریا پا نهادیم

برایت رود، دل را جا نهادیم

 

غذایش مادرم خوناب غم بود

مگر داغی که در دل داشت کم بود؟

 

برای دل درنگه* زار می زد

مصیبت های خود را جار می زد

 

«پسین گینی* ز شهرم بار کردم»

«غلط کردم که پشت از یار کردم»

 

«رسیدم بر سر بست چغادک»

«نشستم گریه بسیار کردم»

 

از آن دم شعر فایز شور من شد

نمک بر زخم دل مستور من شد

 

تمام لحظه ها را می سرودم

ولی افسوس من شاعر نبودم

 

مرادم شعر ناب آتشی شد

حضورش در وجودم آتشی شد

 

همان اسبی که وحشی بود با ناز

مرا می برد تا آن سوی پرواز

 

کنون از شاعران پاک هستم

شقایق واره ای غمناک هستم

 

و حالا تا که غمناکی چه باشد

اصولاً تا که ناپاکی چه باشد

 

عذاب روح پاکم بی خیالی است

حضور شاعران لاابالی است

 

همان ناشاعران نان اهورا

که در هر گوشه ای هستند پیدا

 

همان هایی که وقتی چاره ساز است

تمام عشقشان راز و نیاز است

 

تمام دردمندان هوشمندند

اگر بر اشک بدچشمان بخندند

 

کنون عشقم نسیمی از بهار است

دلم در انتظاری بی قرار است

 

بیا ای یار غایب از نظرها

رهایم کن از این دل بی خبرها

 

بیا بشنو نوای بی نوایان

که می بینند از خوبی ضررها

 

بیا زیرا که ما بد آسمانیم

جهان گشته به کام خوبترها

 

بیا آهخته کن شمشیر حق را

بزن بر فرق ها بشکن کمرها

 

خروشت را عزیزان وعده دادند

که خیزد از شقایق ها شررها

 

بیا خاموش بنما آتش دل

دوا کن زخم ناسور جگرها

 

به دریا می زنم دل را به یادت

تویی پاسخ به این گونه خطرها

پ ن:

درنگه: مردم جنوب (تنگستان) نغمه ای حزین از دو بیتی های فایز می خوانند که شروه نام دارد نوایی زیر که هنگام شروع شروه می خوانند درنگه گفته می شود.

پسین گینی: به هنگام عصر (بعد از ظهر)

بست چغادک: منطقه ای بین تنگستان، دشتستان و بوشهر

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت10:31توسط یونس جعفری | |