تبليغاتX
دو کلمه بی رو در واسی

دو کلمه بی رو در واسی

شب قدر من و چشمان دلدار    

به پایش تا سحر پیوسته بیدار

گنه من میکنم الغوث الغوث

به پای چشم مست یار مگذار

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت15:43توسط یونس جعفری | |

«آرزو»

مرگ عزیز

مرگ عزیز

روزی فرا خواهی رسید

آنگاه که

دست های لبریز از دو بیتی ات

ارتعاش موسیقی بی کلام گلویم را

زیر مضراب های نمد اندودت

لالایی می کند

دل پریش می بینمت

از کدام کوچه کاهگلی

آهنگ مرا کرده ای

استقامت کدام عبدو را

از لوکه ی آخرت

به زیر کشیده ای

لورک کدام منیرو را

به دانه رنگین مرگ مشک

آذین بسته ای

کدام مجلس را

با قدوم پر برکتت

به رنگ حلوای انگشت پیچ در آورده ای

عظمت شیرینت را

هر شب مزه ی دود سیگارم می کنم

که قلیان سبز بسته ام را

به ضیافتی دیگر

سوغات داده ام

کامم را شیرین کن

تا همین امشب ها

سوار برخر مرادمان

خرمنکوب

         غله های

روئیده بر سر ماه باشیم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت10:33توسط یونس جعفری | |

«ناجی»

سلام ای شاعران ریشه در خاک

و ای خاکستران آتش پاک

 

سلام ای نخل های راست قامت

سلام اسطوره های استقامت

 

سلام ای سرزمین پاک و خوبم

من از عشاق  دریای جنوبم

 

شبی در ساحلت، کارون شکفتم

ز عشقم، مادری دلخون شکفتم

 

همانجا روی ساحل جا گرفتم

کنارت با بلم ها پا گرفتم

 

تو تنها رود من کارون تو بودی

که از رگ های من پر خون تو بودی

 

کبوترهات، عاشق، ناز پرواز

رهــا از دید گستــاخـانه باز

 

ولی روزی غرورت را شکستند

پروبال دلت را سخت بستند

 

از آن سو خصم بر ما سنگ می زد

ریاکارانه حرف از جنگ می زد

 

جوانان رشید از عشق گفتند

کنار بسترت ای رود خفتند

 

چه شب هایی که لالایی سرودم

خداوندا، چرا من بچه بودم

 

همان شهری که عشق آباد من بود

کجا... ویران سرای یاد من بود

 

زمانی بود آری، کودکی بود

برایم روز و شب هایش یکی بود

 

از آنجا سوی دریا پا نهادیم

برایت رود، دل را جا نهادیم

 

غذایش مادرم خوناب غم بود

مگر داغی که در دل داشت کم بود؟

 

برای دل درنگه* زار می زد

مصیبت های خود را جار می زد

 

«پسین گینی* ز شهرم بار کردم»

«غلط کردم که پشت از یار کردم»

 

«رسیدم بر سر بست چغادک»

«نشستم گریه بسیار کردم»

 

از آن دم شعر فایز شور من شد

نمک بر زخم دل مستور من شد

 

تمام لحظه ها را می سرودم

ولی افسوس من شاعر نبودم

 

مرادم شعر ناب آتشی شد

حضورش در وجودم آتشی شد

 

همان اسبی که وحشی بود با ناز

مرا می برد تا آن سوی پرواز

 

کنون از شاعران پاک هستم

شقایق واره ای غمناک هستم

 

و حالا تا که غمناکی چه باشد

اصولاً تا که ناپاکی چه باشد

 

عذاب روح پاکم بی خیالی است

حضور شاعران لاابالی است

 

همان ناشاعران نان اهورا

که در هر گوشه ای هستند پیدا

 

همان هایی که وقتی چاره ساز است

تمام عشقشان راز و نیاز است

 

تمام دردمندان هوشمندند

اگر بر اشک بدچشمان بخندند

 

کنون عشقم نسیمی از بهار است

دلم در انتظاری بی قرار است

 

بیا ای یار غایب از نظرها

رهایم کن از این دل بی خبرها

 

بیا بشنو نوای بی نوایان

که می بینند از خوبی ضررها

 

بیا زیرا که ما بد آسمانیم

جهان گشته به کام خوبترها

 

بیا آهخته کن شمشیر حق را

بزن بر فرق ها بشکن کمرها

 

خروشت را عزیزان وعده دادند

که خیزد از شقایق ها شررها

 

بیا خاموش بنما آتش دل

دوا کن زخم ناسور جگرها

 

به دریا می زنم دل را به یادت

تویی پاسخ به این گونه خطرها

پ ن:

درنگه: مردم جنوب (تنگستان) نغمه ای حزین از دو بیتی های فایز می خوانند که شروه نام دارد نوایی زیر که هنگام شروع شروه می خوانند درنگه گفته می شود.

پسین گینی: به هنگام عصر (بعد از ظهر)

بست چغادک: منطقه ای بین تنگستان، دشتستان و بوشهر

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت10:31توسط یونس جعفری | |