|
آرزو۲ برمی گردی این را دست هایم که خدا به همراهت کرد در خطوط پر پیچ خود که جاده ات شده بودند برایم خبر آورد بر می گردی کنار همان کلبه ای که حالا نیست نشسته ام عصای چوب گردویی ام انتظار عرق کرده ی دست هایم را به تن می مالد می نشینی روی همان خشک علف پاییزی که حالا نیست یک دل سیر غزل مهمانم می کنی یک دل سیر چشم هایت را می شنوم و لب هایی که قصه می شوند -:چه خوب هنوز قصه می گویی بانو لب هایت را می شنوم یک دل سیر کنار چاله ی آتشی که حالا..... برمی گردی این را رد پایت که سبز می شد روی تن ماسه ها تا آن سوی دریا برایم خبر آورد دریایی که حالا.........
|
About![]()
دل سروده هایی که قرار است با هم بخوانیم.
Home
|