|
این که برای رفتن دوستی عزیز که به یک باره می آید و جای همه ی دل تنگی هایت را می گیرد و یک باره می رود و با همه ی دلتنگی ها تنهایت می گذارد... چه بگویی و بسرایی... گاهی اوقات زبانت بند می آید و من زبانم بند آمده و سرودنم نمی آید، بهتر بگویم هر وقت خواستم بگویم به جای شعر اشکم آمد... و حالا به جای شعر من... آخرین سروده ی حمید آل یوسف عزیزم که در شب حادثه ی تصادفی که منجر به مرگش شد در میان کاغذ پاره های جیبش یافتم، می آورم... بگذار یک بار هم حمید به جای من بسراید... یک بار سهم زیادی نیست برای دوستی که حالا بیشترین سهم را در تنهایی هایم دارد... یونس جعفری (ی. شکیب) زیر کلاه ام باران می بارد زیر کلاه ام باران می بارد! زیر کلاه ام..... ؟ تو که هم دست نبودی دست باران بیاوری خیالم راحتِ دست باران نبود دست به دست بیفتم [زیر شقیقه ام جای یک سوراخ کم دارد لطفاً: مرا نبش قبر کنید] تازه برای خودم اتفاق خریده بود اشتباهی سراغ کسی نرفتم دیگر ربطی به خودم ندارم که بند بخورم/ دست بدهم جلوی رمان های کوچه بازار راست و دولا شوم تزریق کنم همه ی قطارهای بی برگرد را اشتباهی نیافتدم همین بغل سطل زباله که بپیچانیم دست بر قضا "حمید آل یوسف- دی ماه 1387"
|
About![]()
دل سروده هایی که قرار است با هم بخوانیم.
Home
|