تبليغاتX
دو کلمه بی رو در واسی

دو کلمه بی رو در واسی

در روزهای که خسته گی همه جوره احاطه ام کرده است و شاید حال و هوای سرودن نیست چندی پیس دوستی شاعر مصرعی را مهمان ام نمود که بهانه ای شد برای سرودن این غزل... تقدیم به همه ی عزیزانی که این روزها می روند و مبهوت رفتنشان هستم!

"خسته ام"


خسته ام مثلِ در آغوش کسی جا نشدن
مردن و منتظرِ وعده ی فردا نشدن
روی در باد بدون غمِ سیلی خوردن
گم شدن بی غم افسانه ی پیدا نشدن
غوطه در خون تب آلود خیابان خوردن
رنگ هم رنگ جماعت شده رسوا نشدن
چهره آراسته با خونِ دلِ شاپرکی
که عروس است برای شبِ زیبا نشدن
مرده باد آنکه نبیند شب عشق من و تو
مرده باد عشق که دارد سرِ لیلا نشدن
شب دراز و است و قلندر شده و بیداریم
دیده ما را و نهاده سر یلدا نشدن
قطره هایی همه جاری به خیابان تا رود
تا شکست غم اندیشه ی دریا نشدن
خسته ام، تنگ غروب است و خیابان خالی است
خسته ی تنگ در آغوش کسی جا نشدن

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت0:18توسط یونس جعفری | |